تبلیغات | هار مجیدون |
|
صفحه اصلی آثارتان را به این آدرس بفرستید mr.alipour@gmail.com |
|
وب مستر |
|
آثار منتشره (73) |
|
آرشیو موضوعی |
|
آخرالزمان (17) |
|
ماهنامه |
|
مرداد 1384 (4) |
| صفحات |
|
لینک ها |
|
یوسف علیخانی مجله ی ادبی رواق فرشید جوانبخش فرزانه مرادی بی بی سی پرسین مانیها فروهر ادب فرمت مجله ی شعر کتابلاگ لیلا صادقی پندار کافه کلمه والس ادبی همهمه پارسیک آلتاویستا msn یاهو گوگل |
|
آمار هارمجیدون |
|
بازدید های امروز : |
دوستان عزیز از اینكه مدتی در مثنوی تاخیر ماند ما را ببخشید.
تا 15 / مرداد /84 گرافیك جدید مجله ی ادبی هارمجیدون آماده می شود
زین پس آن را در
مطالعه كنید.
متشكریم.
احمد شاملو آنچنان که بود...
احمد شاملو در بیست و یكم آذر سال 1304 در خانه 134 خیابان صفی علی شاه تهران متولد شد, پدرش حیدر و مادرش كوكب عراقی بود؛ به دلیل این كه پدرش افسر ارتش بود و از این شهر به آن شهر اعزام میشد، شاملو هرگز نتوانست همراه خانواده برای مدتی درشهری ماندگار شود و تحصیلات مرتبی داشته باشد در سال 1322 برای اولین بار پایش به زندانهای متفقین باز شد, این در حقیقت نیز تیر خلاصی بود به تحصیلات نامرتب او.
بامداد رفت
بامداد رفت. تیتری که هرگز در رسانه های جمعی مرداد 1379 منعکس نشد.
بامداد رفت. حالا خیلی وقت است که تیرگی به ستیغ آفتاب بشارت نمی دهد چیزی را. هر آن چیزی که روزی در قطعه ی هنرمندان امام زاده طاهر کرج در خیل انبوه مردم به خاک سرده شد. کسی از کسان غیر فارسی گفته بود : .. . اگر یک ایرانی بخواهد به عزیزی هدیه ای بدهد کتابی از شاملوست...
شاعر زیبا روی ای که در آخرین سالهای عمرش همانند آن روزها که قطع نامه را سرود شاعر بود . مانند همان زمان که هوای تازه را شعر کرد.
به مهری كوچك ترانههای شبانه
رعشهی كلاویهها بر پوست
صبح كه از خواب بیدار شدم مثل همیشه تن برهنهاش را دیدم كه درست در منتهاالیه تخت قوس خورده بود. غلتی زدم و نزدیكاش شدم. دستم را زیر بغلاش گذاشتم و آرام به پایین سراندم. او هم غلتی زد و به طرف من آمد. در بغلم بود. شانهاش را كه جلوی لبانم بود بوسید

مسابقه ادبی والس به پایان رسید
در عصر پنجشنبه 30-تیر-84 مسابقه ی ادبی والس به کار خود پایان داد. این دوره از مسابقه والس که تحت عنوان نقد ادبی شروع به کار کرده بود در سالن اجتماعات شهرکتاب زرتشت مراسم اهدای جوایز خود را جشن گرفت

شعری از مظاهر شهامت
دست بر این شانه بگیر نیفتی
یا چه می دانم
بلکه دست از این شانه
بگیر نیفتی
نه
....
یادی از والس ادبی
سال گذشته داستان را در والس ادبی به خوانش گذاشتند.
دوره ی اول مسابقه ادبی والس با همکاری سعید طباطبایی، مهری جعفری، مهدی رستمپورو مهدی پاكنهاد برگزار شده بود و آن را مدیا كاشیگر، علیرضا بهنام، حجت بداغی داوری کرده بودند. داستانهای برگزیده را به ترتیب اینگونه اعلام کردند:
"جایزه ادبی والس" ضربدر"دو"می دهد" سی ام تیر"
بالاخره دومین دوره ی جایزه ی ادبی والس دارد به پایان می رسد.درسال83 بود که خبر این مسابقه اعلام شد اما چندین بار مهلت فرستادن آثار از طرف مسئولین والس ادبی به تعویق افتاد و شاید به همین دلیل بوده و یا به دلایل مختلف از جمله انتخابات ریاست جمهوری که اختتامیه ی این دوره را به تعویق انداخته است . اختتامیه ای که قرار بوده در فروردین 84 برگزار شود!

روز دهم
من متولد روز سوم خلقتم . زمانی که پیش از من تنها قائم به ذات ها پدید بودند و همه چیز ناپدید بود. پس از آن ، روز چهارم لازمات و مشروطات پیدا شدند ، اما هنوز همه چیز بری از بعد بود. می دانم . تصوری از سبکی آن زمان بی زمان نخواهید داشت. زبان بود ، اما خالی از افعال ، اسم ساخته نشده بود ، ضمیرهای جایگزین و متصل نبودند. کلمه به چیزی دلالت نمی کرد، برای همین تنها " بود " درست شکل نبودن. روز پنجم شروط کافی پیدا شدند، لازم، که تنها باید می بود، به کفایت رسید. کافی لازم شد و شروط به اجبار شدند. روز ششم اجبار که بستر عصبیت است شکل گرفت و کم کم شکل پیدا شد.
دیده ی سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره ی شیر است مرا زهره ی تابنده شدم.
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
امروز که نوبت جوانی من است
می نوشم از آن که کامرانی من است
عیبم مکنید گر چه تلخ است خوش است
تلخ است از آن که زندگانی من است
هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
ناشی بدنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت.
آنها از زندگی قطار به توهم اتاق تبعید شدهاند- یادداشتی یر داستان توهم نوشته مهدی پاکنهاد
چگونگی جهان در زناشوئی - یادداشتی بر داستان " زناشوئی " نوشته حجت بداغی
دیوانگی دیوانگی تاملی بر داستان دیوانگی نوشتهی میثم علیپور
یک وصیت نامه، وصیتی نیامده. می گویم که بتدریج پیر می شوم بعد از شنیدن صدای سوت آخرین قطاری که از پشت پنجره ی اطاقم بگریزد. 23 ساله ام، 23 سالگی ام همیشگیست. 23 سال پیش هم همین گونه بود، حتی 23 سال بعد هم موهای مشکی خواهم داشت. 23سال گذشته از آن زمان که با دست چپ نوشتم.
"نگاهی کلی به عنصر وراجی در متن"
"نگاهی به عنصر وراجی در داستان آلاسکا مگر چه خبر است؟"
جستاری در باب وریت داستانها - بخش یک

حافظ موسوی اسفند 1333دررودبار به دنیا آمد. تحصیلاتش را در رشته ادبیات فارسی دانشگاه ملی سابق نیمه کاره رها ساخت و در آخرین شغلش ، دبیر تحریریه ی مجله ی کارنامه بوده.
در سال 73 جایزه ی گردون را از آن کتاب " دستی به شیشه های مه گرفته ی دنیا " کرد
کتابهای چاپ شده ی حافظ موسوی : ( مجموعه شعرهای: دستی به شیشه های مه گرفته ی دنیا -1373- سطرهای پنهانی – 1378 – شعرهای جمهوری 1380 و همچنین کتابی در بررسی زندگی و آثار اخوان در سال 1381 )
مجموعه شعر زن ، تاریکی، کلمات را نیز در دست چاپ دارد.
با او تماس بگیرید : ahang_e_digar@yahoo.com
دستی به شیشه های مه گرفته ی دنیا
وقتی تمام اطراف آدم را چیزی به نام تردید پر كرده باشد و وقتی با مروری ساده روی اتفاقی كه دیگران زندگی نامیدهاند بفهمی همه چیز این جهان مشكوك است. دیگر چیزی به اسم بیوگرافی برایت باقی نمیماند.آیا من رضای حیرانی هستم؟این سوال ابتدایی ترین سوال از سلسله سوالات روزمرهات میشود. تنها چیزی كه باور داری همین توهم تنفسی اجباریست. و اینكه روی كره ای راه میروی كه قدم های زیادی را بدرقه كرده است. پس حرفی برای معرفی نمیماند. به قول یانیس ریتسوس همه چیز راز است...
بیژن باران متولد تهران است و دكترای برق. شعر را شكار لحظه ی میرا برای آموزش، لذت، و تاریخ یا بقول حافظ "ثبت در جریده عالم"؛ بدام كشیدن نگاه گذران در بیان ابدی می داند. و می گوید شاعر موفق کسی ست که بلسان نیما "پی ت بگرفته نوخیزان ز راه دور بس آیند "
كتابهای چاپ شده باران( 1. مقالات ادبی. مجموعه شعر 2. راه و رود 3. دیوان غربی)
کتاب های آماده چاپ( مجموعه شعر:4. دیوان شرقی، 5. چهار فصل)
با او می توان با این آدرس تماس گرفت : bejisam@gmail.com و http://beji.persianblog.com/
یوسف علیخانی متولد 1354 رودبار و الموت و فارغ التحصیل رشته زبان وادبیات عرب از دانشگاه تهران است. با قابیل مترادف است. داستان، كتاب، گفتگو، عکس و نوشته های یوسف علیخانی را در این آدرس می شود خواند : http://www.ghabil.com/sresults.aspx?categ=11&st
و با او با این آدرس ها می شود تماس گرفت : http://www.youssef.persianblog.com
پیش از این از او منتشر شده است:
نسل سوم داستان نویسی امروز / گفتگو با نویسندگان / نشر مرکز (1380)
عزیز و نگار/ بازخوانی یک عشقنامه/ نشر ققنوس(1381)
قدم بخیر مادربزرگ من بود/ مجموعه داستان / نشر افق(1382)
ابن بطوطه / داستان برای نوجوانان / نشر مدرسه ( 1383 )
زیر چاپ:
خروسخوان / داستان بلند
به دنبال حسن صباح / داستان زندگی خداوند الموت / ققنوس
قصه های مردم الموت / گردآوری با افشین نادری
مجموعه داستان قدم بخیر مادربزرگ من بود
نویسنده می اندیشد.
هیچ داستانی برای گفتن وجود ندارد. و ملال آغز می شود. چون به تنهایی تحمل این ملال را ندارد از نو به داستان پناه می برد و ...
عرفان هاشمی هستم. ساعت پنج عصر بدنیا آمده ام. تهرانی ام. مال همین کوچه های غبار گرفته از فریاد کودکی ها. گیتارمی زنم اما نه برای دل خودم... چهارساله است ترانه ام و پیش تر یک ساله شد نوشتن داستان درمن. اما این تمامم نیست. این تمام من ...!
به قول ما افغانها: محمدحسین ولد قنبرعلی ـ پدرم میگوید: 1354 به دنیا آمدهای ـ چلهی تابستان بوده گویی ـ اما در تذكرهام نوشتهاند: 17 سالهی 1357 و در كارت مهاجریی كه داشتم، سالی دیگر را نوشتهبودند و در گذرنامهام سالی دیگر... و من ماندهام كی به دنیا آمدهام؛ مگر یك آدم چند بار به دنیا میآید؟!از سال 1361 سالهای زیادی را در مشهد زندگی كردم و تا دیپلم علوم تجربی درس خواندم و بعد به شهرم ـ مزارشریف ـ برگشتم و با خود میگفتم:«به شهر خود روم و شهریار خود باشم...» كه نشد. یك سال را در دانشكدهی «ابوعلیسینای بلخی» پزشكی خواندم و بعد با سقوط شهرم به دست طالبان و بعد از اینكه تا دوقدمی اسارت ـ نی، مرگ ـ رفته بودم؛ برگشتم و در خزانی دلگیر دوباره به ایران پناه گزین شدم. چند سالی را در پشت چرخ خیاطی زندگی كردم. روزها رنگ آفتاب را نمیدیدم و در دل شب، در كنج آشپزخانهای كه من اتاقش ساخته بودم، زخمهای دلم را بخیه میزدم و مینوشتم... تا اینكه در دلو (بهمن) 1379 در دانشكدهی صدا و سیمای ایران پذیرفته شدم و و حالا سال آخر كارگردانی برنامهسازی تلویزیون هستم.
از سالهای لیسه _ دبیرستان _ به داستان روی آوردم و با وجود اینكه در دانشكده باید فیلمنامه بنویسم اما من همچنان به داستان سخت دلبستهام. سال یكی ـ دو داستان كه بنویسم، تسلای دلم میشود. داستانهایم بیشتر در نشریات مهاجرین و افغانستان منتشر شدهاست و كمتر در ایران.